مرگ بازی و ...

مدت زیادی است که وقت خریدن کتاب، نام انتشاراتی اش فریبم نمی دهد. یعنی دیگر دستم آمده که خیلی وقت ها دلایل زیادی هست برای اینکه کتابت با نشر معتبر و اسم و رسم داری در بیاید. دلایل زیادی که می تواند جدای خوب بودن اثر باشد.
مرگ بازی اما کتابی است که حتی پیش از خواندنش می دانستم باید کار خوبی از آب درآمده باشد. چرا که چهار داستان این مجموعه را پیش از این خوانده بودم و سه داستان از این چهار داستان را دوست داشتم. بعد از خواندنش خوشحال بودم که اشتباه نکرده ام و این اثر بیشتر و بیشتر به خاطر قوت خود داستان ها و جملات میان این هفتاد و سه صفحه با نشر چشمه جور درآمده.
هیچ وقت نتوانسته ام یادداشتی کلی درباره ی یک مجموعه داستان بنویسم، چرا که همیشه با هر داستان کوتاه هر مجموعه ای که تا به حال خوانده ام به عنوان اثری یکتا و مستقل برخورد کرده ام که معتقدم احساس و فکری که دیگر داستان ها به ذهن القا می کنند روی خوانش هر داستان اثر بدی می گذارد. هر چند میان تمام آثار هر نویسنده ای _ به ویژه اگر در دوره ی زمانی خاصی  نوشته شده باشند _ تشابهاتی هست.
میان داستان های مرگ بازی، چهار داستان را بیشتر دوست داشتم:
"فانفار" که با تغییراتی که رضایی زاده به داستان وارد کرده است، بیشتر دوستش دارم. فانفار را به خاطر فضاپردازی خوب نویسنده از دوران جنگ تحمیلی و القای ترس و تشویشی که میان تمام خانه های آن زمان ایران می شد پیدا کرد، به خاطر نزدیکی نگاه ها و تجربه های پسرک راوی داستان به نگاه ها و تجربه های خیلی از دهه ی شصتی ها در دوران جنگ، به خاطر نثر روان و جلوبرنده ی داستان دوست دارم.
"دفترچه ی کوچک خاطرات من"، البته هر چند درباره ی فرشته ی مرگ است که چندان موضوع مورد علاقه ی من نیست، اما فرم ویژه ی ارائه دهنده ی این موضوع باعث می شود که این اطمینان حاصل شود که نویسنده پس پشت تمام این جملات فکر کرده است و دوست نداشته همان فرشته ی مرگ کلیشه ای را بنمایاند که بارها و بارها در داستان ها و فیلم ها و سریال های آبکی سیما دیده ایم. داستان تعلیق خوب و جذابی دارد که تا یک جاهایی در خوانش اول، مخاطب را گیج خود می کند که شغل این راوی پرحرف که در طی یک روز این همه اتفاق و ماموریت در زندگی اش رخ می دهد، دقیقا چیست. یعنی یک جورهایی وقتی می فهمی که راوی همان ملک الموت خودمان است، توی ذوقت نمی خورد، چرا که جنبه های جسمانی و امروزی که نویسنده به راوی بخشیده، مانع می شود تو همان تصوری از فرشته ی مرگ را داشته باشی که در خیلی از آثار تا به حال دیده ای.
"آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشته ای" داستانی است که دلایلم برای دوست داشتنش شاید خیلی شخصی تر باشد. یک جورهایی همذات پنداری عجیبی داشتم با راوی مهندس ادبیات خوانده اش.آنچه که راوی عاشقانه دوست می دارد، هیچ کجای این مملکت راه نان درآوردن محسوب نمی شود. او مهندس ادبیات خوانده ی روزنامه نگار و نویسنده ای است که درست برخلاف آنچه خانواده روزی از او طلب می کرده، برخلاف آنچه خود از دل خانواده اش آموخته، حالا به سمت چیزی خوانده می شود که جدای آن آرمان و پرورش است، آن هم توسط همان خانواده. و اینجا پدر راوی که غم نان را واجب تر از قرتی بازی های نوشتن می داند. پدری که خیلی معمولی تر و مهربان تر از پدر "سمفونی مردگان" و "گاوخونی" است و دغدغه هایش برای فرزندش خیلی ملموس تر و واقعی تر،هر چند که این پدر توی چند صفحه شناسانده شده باشد. در هر حال من خیلی خوب با تردید ها، خشم ها و دوست داشتن های راوی این داستان رابطه برقرار کردم.
"مرگ بازی" هم داستان آخر این مجموعه، به خاطر پرش خوب فضا از مهمانی و دورهم نشینی بچه ها به فضای ذهنی راوی که منجر به تغییر زاویه ی دید می شود، داستان خوبی از آب درآمده. همین طور به خاطر ایده ی خوب بطری بازی که زمینه ی روایت راوی را ایجاد می کند. من بخش پایانی داستان را خیلی دوست دارم که بغض راوی می ترکد بی که خودش بخواهد.راوی اشک می ریزد و نگاه همه به صندلی لهستانی خالی مانده خیره می ماند. هر چند من ناخودآگاه در برابر داستان هایی که درباره ی دانشجویان سیاسی است موضع میگیرم، چرا که همیشه ترس این را دارم که همه چیز به شعار و روشنفکرنمایی برسد که می خواهد این دسته از دانشجویان را تافته ی جدا بافته نشان دهد، اما در بخشی از "مرگ بازی" ما با حالت و وضعیت سپیده بعد از تمام این ماجراها رو به رو می شویم که بسیار با شرایط سابق او متفاوت است.نمی دانم چرا سپیده با اینکه هیچ کنشی در این بخش از داستان ندارد، با اینکه حرف نمی زند، و هر چه هست از ذهن راوی است که می شناسیمش، خوب خودش را نشانده به دل داستان. این سکوتش و بازی بازی اش با نقوش روی گبه ی زیر پایش برای من حرف های بیشتری دارد تا آن بخش قبرستان که سپیده را با مرگ پیوند می دهد.
"مرگ بازی" پدرام رضایی زاده را بخوانید. اطمینان دارم این میان داستانی هست که دوستش داشته باشید و این خودش یعنی که باید منتظر کارهای بعدی رضایی زاده بود. چرا که این داستان ها همه به حداقل سه سال گذشته برمی گردند و برای نویسنده ی جوان هر سال به معنای پله یا پله هایی است که در نوشتن پشت سر می گذراند.

/ 4 نظر / 40 بازدید
حمیدرضا

مرگ بازی از جنس خلوتِ خودمان است. از تلخی مزمن این همه ماه و تنهایی و سکوت و خاطراتی که محاصره‌ام کرده‌اند و هر روز صبح با من بیدار می‌شوند... .

مستوره مجیدی

لیلی عزیزم زمانی ان خیابان دراز و پیر سنگفرش بود که هنوز دست شعبده بازانی که جنسی از نیرنگ و فریب دارند سیاهی لبخند تلخشان را سایه سار امن زندگی هامان نکرده بودند [گل]

مستوره مجیدی

مثل همیشه عالی من که به وجودت افتخار می کنم

من

بدجور عاشق این کتاب شدم ، فوق العاده اس