دیده‌بان

درست لب ایوان
از همین جا می‌شود همه چیز را خوب دید
آن راننده‌ی تاکسی که نمی‌دانم این روزها تاکسی‌اش را کجا پارک می‌کند از ترس
آن سرایدار آپارتمان رو‌به‌رو که دیگر میان افغان‌ها نمی‌ایستد عصرها به حرف
آن پسرک همسایه که روزها تمرین جاز می‌کرد و حالا دیگر نیست

درست لب ایوان
از همین جا می‌شود همه چیز را خوب دید
تو را که لحظه به لحظه بیشتر شبیه می‌شوی
به کسی که من روزگاری دوست داشتم
و گام‌های تندت را که ناگهان به دویدن بدل می‌شود
و صدایت را که فریاد می‌کشی:" بیا! بیا!"
و سایه‌هایی که به دنبالت می‌دوند
که اگر گمت هم کرده باشند
با فریادت دوباره پیدایت می‌کنند

درست لب ایوان
از همین جا می‌شود همه چیز را خوب دید
پدر را که وقتی کلید می‌اندازد چقدر خسته است
مادر را که حالا تنها برای وقت دکتر از خانه خارج می‌شود

درست لب ایوان
از همین جا می‌شود همه چیز را خوب دید
زنانی که خوشحال و شاد از خرید روزانه برگشته‌اند
با کیسه‌های تا نخورده‌ی سنگین
کودکانی که با دوچرخه می‌روند
و به اصطلاح تابستانشان شروع شده دیگر
و رفتگری که همه چیز را صبح زود جارو می‌کشد

درست لب ایوان
از همین جا می‌شود همه چیز را خوب دید
خورشید را که دیگر انگار از شرق طلوع نمی‌کند
غروب را که دیگر سرخ نیست
برج میلاد را که انگار به کوتاه‌ترین موجود این شهر بدل شده
و دود را که دارد کم‌کم تمام بزرگراه‌ها را مسدود می‌کند

درست لب ایوان
از همین جا می‌شود همه چیز را خوب دید

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
پانیذ

مثل همیشه .... قشنگ بود دیده بان.... شاید این کار تو هم خودش مبارزه باشد . برای ثبت دیده هایت . من هم مبارزم .... ولی به سبکی دیگر ... و کمی کمتر از تو .... لا اقل شجاعت دیده بانی را ندارم و تکبیر گفتن . به روز و بهروز باشی . بدرود.

لیلی

اما من چیز خوبی فهمیده ام این روزها. که معیار سنجش شجاعت ها تنها این روزها نیست. هر کسی یک جایی محک می خورد. آن جایی که من و تو محک می خوریم می تواند یک جا نباشد.