عروسک کوکی

  سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٧


خیلی تصادفی

توی همان کتاب‌فروشی کوچک گم‌نام که تا به حال به آن‌جا نیامده‌ای
تصادفی، خیلی تصادفی به سمت همان ردیفی برو که من آن‌جا ایستاده‌ام
ردیف داستان کوتاه ایرانی
خیلی تصادفی صدایم کن
از دیدنت متعجب شوم
آن‌وقت بی‌مقدمه و البته خیلی تصادفی
به شام دعوتم کن
تا من هم در یک لحظه که خیلی تند می‌گذرد،
گذشته را، همه چیز را فراموش کنم
خیلی تصادفی برویم به همان رستورانی که هیچ‌گاه نرفتیم
آن وقت خیلی تصادفی انگار هیچ اتفاقی تا به حال نیفتاده باشد
بهم بگو که دوستم داری
آن وقت من هم انگار که در خواب، انگار که در خیال
هل بشوم و آن تکه‌ی شور سیب‌زمینی توی گلویم گیر کند
و خیلی تصادفی میان سرفه‌هایم اشک بریزم
آنقدر تصادفی که تو نفهمی این اشک برای چیست.


×   ×   ×
حالا درست جلوی ردیف داستان کوتاه ایرانی
ایستاده‌ام که پیدایت شود.
که بی‌هوا صدایم کنی.
می‌بینی؟
همه چیز می‌تواند به همین راحتی باشد
این‌قدر راحت و تصادفی

 

لیلی


[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

(Templated by pim(s

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


  لیلی  


همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چاره‌ای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست
- خانه روشنان


وبگردی

Subscribe to RSS headline updates from:
Powered by FeedBurner

وبلاگ دوستان