|
عروسک کوکی |
|
ما رفتیم نعشمان را هم بردیم
فردا عروسک کوکی شش ساله میشود. شش سالگی با پنج سالگی و هفت سالگی خیلی فرقها دارد. یک جورهایی میان دانستن و ندانستن مانده. و من دوست دارم پیش از آنکه به هفت سالگی برسد بگذارمش روی یکی از قفسهها و بگذارم که کمی استراحت کند. دوست دارم کمی بخوابد. حالا که شش ساله شده ارزشش را دارد. خیلی از عوض کردن فضای وبلاگ و از این شاخه به آن شاخه پریدن خوشم نمیآید. خیلی سخت دل میبندم، و اگر هم دل بستم سخت میشود دل بکنم.شاید هیچ پدیدهای این طور به شکلی پیوسته توی این شش سال برای من مهم نبوده. حتی در بیحوصلهترین لحظات هم نوشتن اینجا را رها نکرده و هرگز از بستن وبلاگ حرفی نزدهام.چرا که همیشه یکگوشهی ذهنم برای اینجا کار میکرده و نوشتن هر چقدر هم افت و خیزهای عجیبی داشته توی این شش سال برایم، به یک اندازه برایم دغدغه بوده. اما حالا احساس میکنم که باید این صفحهی سیاه که تا به حال عدهای از مخاطبانم را هم آزار داده رها کنم. دوست دارم دیگر خطوطم گم نشوند میان هم و اینجا را برای دورهای از زندگیام که دیوانگیهای عجیبی با خود داشت بگذارم و بروم جایی دیگر. که توی زندگی واقعی خودم هم مصداق دارد. از لحاظ ظاهری زندگی خودم هم وارد مرحلهی جدیدی میشود این روزها. و دوست دارم این مرز را پررنگ کنم. عروسک کوکی نو همان شیوهی نگاه و نگارش را دارد که تا به حال اینجا داشته. تنها کمی روشنتر است. لطفا اگر لینکی به عروسک کوکی شش ساله دادهاید آدرس را به این لینک که میگذارم تغییر دهید. امیدوارم بتوانم راحت دل بکنم... عنوان: خانه روشنان ـ هوشنگ گلشیری
دوستداشتنیها 1
حامد: همین چیزی که امروز بهم گفتین باعث شد توی گذشتهام سرک بکشم شب یلدا _ کیومرث پوراحمد
بیا
بیا کمی بمیریم این شهر را اگر رها کنی تا ابد میخواهد زندگی کند
این روزها
این روزها بهانه خوب پیدا میشود برای سکوت. حتی برای اینکه پیش خودت ساکت بمانی. که حتی فکرهای عاشقانهات را هم بگذاری کنار و با جدیت به خودت بگویی که:"حالا وقتش نیست!" اما این سکوت تا کی دوام دارد؟
بیهوده
تو هیچ شبیه آن دخترکی نیستی که با مانتوی بلند سبز روشن که روی دامن بلند مشکی پوشیده بود، دروغکی اشک میریخت. تو با این شلوار جین و کفش ورزشی با مارک نایک هیچ شبیه آن دخترکی نیستی که با کفش پاشنه ده سانت میخواست سنش را بیشتر از سن واقعیاش جلوه دهد. نه تو با این صدا که به سختی شنیده میشود هیچ شبیه نیستی به آن دخترکی که "ر"ها را غلیظ میگفت و سن واقعیاش را لو میداد. تو وقتی از پیچ خروجی اتوبان پیاده میروی به سمت خیابان اصلی، هیچ شبیه آن دخترکی نیستی که وقت دنده عقب رفتن اشک میریخت و طول کوچه را برمیگشت. تو هیچ شبیه آن دخترکی نیستی که هیچ کس جز خودت نمیشناسد.
You were the thriller
هیچ کاری به این ندارم که توی زندگی پنجاه سالهات انواع فساد را تجربه کردهای. از فساد مالی بگیر تا .... هیچ برایم مهم نیست که دیوانه بودی و کارهای خلاف عقل و مشمئزکننده میکردی. هیچ برایم مهم نیست که این آخرها از روی چهرهات که هیچ شبیه چهرهی یک انسان نبود، نمیشد تشخیص داد چند سالهای. هیچ برایم مهم نیست که زشت شده بودی و غیرقابل تحمل. هر چه هست این است که خبر مرگت امروز خبر خیلی بدی بود. چرا که من در سالهای دور و دوستداشتنی زندگیام که هرگز هم برنمیگردند، دوستت داشتهام، آهنگهایت یک دورهی زمانی هر روز توی اتاقم پخش میشد. موزیک ویدیوهایت گاهی بهترین ویدیوهایی بود که میشناختم. توی بچگیهایم گاهی بارها محو حرکات منحصر به فرد پاهایت، چرخشهایت و روی نوک پا ایستادنت شده بودم. بارها حرکاتت را توی ویدیوی "thriller" تقلید میکردم و همیشه و همیشه نبوغت در رقص متعجبم میکرد. ممنونم. بخش کوچک اما مهمی از خاطرات من با هنر تو پر شده و جنبههای دیگر زندگیات هیچ مهم نیست.
این روزهای من
به فیض جرعهی جام تو تشنهایم ولی نمیکنیم دلیری، نمیدهیم صداع
حافظ
دیدهبان
درست لب ایوان درست لب ایوان درست لب ایوان درست لب ایوان درست لب ایوان درست لب ایوان
یک شب آرام
امشب روی پشت بام، وقتی با تمام قدرتم اللهاکبر را بیرون میریختم، وقتی در یک لحظهی بهخصوص حس کردم صدایم حتی از مردهای روی پشت بامهای همسایه بلندتر شده، وقتی بدنم در هر بار فریاد کردنش شروع میکرد به لرزیدن و باد اشکی را که توی چشمهام جمع شده بود هل میداد دوباره توی چشمهام، فکر کردم که چقدر نیاز به پرواز دارم. چقدر دوست دارم با وجود این بغض انباشته که این یک هفتهای دیگر از تمام مرزهای دیده و نادیدهی وجودم لبریز شده، بپرم. احساسی که شاید تا چند روز پیش احمقانهترین حسی بود که میشد به سراغم بیاید. اما وقتی به سرفه افتادم و گذاشتم که کمی استراحت کنم، وقتی شروع کردم به راه رفتن میان دیشهای ماهواره روی بام و گذاشتم که باد خوب توی شالم و لای موهایم برود و وقتی خوب توی اللهاکبر هموطنانم غرق شدم، احساس کردم چه قدرت عظیمی دارم. چه قدرت عظیم باورنکردنی که هیچ چیزی جلودارش نیست. قدرت عظیمی که حتی در آدمی مثل من خودش را بروز میدهد. آدمی که معمولا ساکت است و خیلی سخت میتواند درونیاتش را بیرونی کند،آدمی که حتی وقتی محیطش رو به انفجار میگذارد به سختی میتواند واکنش بیرونی نشان بدهد. دستهایم را محکم به هم فشار دادم و در یک لحظهی به خصوص از اینکه اینقدر ترسیدهام دیگر احساس شرمندگی نکردم. انگار برای چند دقیقه این سردرد لعنتی که توی این یک هفتهای کشآمده قطع شده بود. هر چند سست و ترسخورده و زودرنج شده باشم، فکرهایم را کردم. فکرهایم را کردم و این هوای مسموم آغشته به بوی باران را با قدرت و اطمینان دادم توی ریههام و اجازه دادم هر چه آلودگی است توی خونم تهنشین شود.
این روزها که نمیگذرد
طوری شده که هر لحظه برمیگردم ببینم خواب بوده یا نه. این آدمها، این فریادها و سکوتها، این جمعیت که مثل آبشار ناگهان سرازیر میشود اما صدایی ندارد. این نگاههای ترسیده و شجاع که کنار همند. این خون و این جنازهها. کاش همهاش خواب بود. کاش برمیگشتم و میدیدم که هنوز عدهای دارند توی سعادتآباد میرقصند با پارچههای سبز، موتورسوارهای با پرچم ایران از کنارشان رد میشوند و تنها برای هم بوق میزنند و هیچ اتفاقی نمیافتد. هیچ اتفاقی نمیافتد. وای که توی این لحظات تنها و تنها به فکر جان هموطنانم هستم. هر لحظه دارم به این فکر میکنم که با همین صدای تیر یکی رفته یا نه. حالم دارد از این وضعیت به هم میخورد. یعنی به هم خورده دیگر. به تلفنهای همراه که نمیشود زنگ زد. توی هر کدام از این "نتوورک بیزی"ها یا "مشترک موردنظر در دسترس نیست"ها فکر من به کجاها که نمیرود. این روزها تماسها خلاصه شده به اینکه بدانی دوستت زنده است یا نه. زخمی شده یا نه.بازداشت شده یا نه. و آن ته مکالمه وقتی میگویی "مواظب خودت باش" انگار تنها جملهای را که توی عمرت از ته دلت گفتهای به زبان آوردهای. یک چشمم به تهران است و یک چشمم به بابلستان و بچههای دانشگاه که بازداشت شدهاند و دوستانی که باید بهشان زنگ زد که ببینم زندهاند یا نه. که مثلا قاسم بگوید این دفعه از زیر سه تا باتوم جای خالی داده است و من مدام به این فکر میکنم که از زیر چندتای دیگر میتواند با تمام فرز بودنی که ازش سراغ دارم جای خالی بدهد؟ که جمعیت عجیبی جلوی شیرینیسرای بابلستان جمع شدهاند و همه ساکت بودهاند و کاری به کسی نداشتهاند.اما بهشان حمله شده. که دیده دختری را زدهاند و او دویده بلندش کرده. یا بشنوم که فرید میگوید رفتهاند توی خوابگاه و با چوب و هر چه دم دستشان بوده جلوی لباسشخصیها که میخواستند به زور داخل شوند مقاومت کردهاند و نیروی انتظامی گفته که تنها تا دوازده شب تضمین حفاظتشان را میکند و همین هم شده و ساعت 5 صبح عدهای خواستند حمله کنند که با بانگ الله اکبر بچهها و سر و صدایشان برگشتهاند. که میگوید حالا خوابگاه را تخلیه کردهاند چرا که تضمین جانی نداشتهاند.که میگوید دیروز که به نشانهی عزای عمومی خبری نبوده، توی چشم همهی مردم میدیده که یک نگاهشان به دانشگاه است. که انگار همه توی شهر یک جورهایی منتظر حرکت بعدی دانشگاه هستند تا حمایتش کنند.
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]
(Templated by pim(s |
خانه آرشيو پست الكترونيك
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست وبگردی
وبلاگ دوستان
زير
باران بي چتر
پانيذعسل بارانهای تبدار ماژو حضرت جلال سياوشون توکای مقدس ناتور برای خاطر کتاب ها Mr. Old Fashion تیله باز لانگ شات میرزا پیکوفسکی کافه ریسترهتو یک مهندس خسته حلاج وشان کولی ها کنار آتش سه روز پیش ضحاک شاعرانه ها گلاره بانو خواب زمستانی ماه عسل ورگ سياها ليوان پاگرد سياه مشق دیالوگوس بنیاد گلشیری رادیو زمانه اعتماد بخارا کتابلاگ تیشتر هفت سنگ
|
